![]() ميكوشم دربارهي مسائل مورد نظر به رويابيني آگاهانه بپردازم تا با تحليل آنچه ميبينم به پیشبيني آينده ی موضوع یا ساختار آن دست يابم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
یک گام پیش از زمان
نقش ايران در بحران خاورميانه - فشار فزاينده بر رژيم سنتي- مذهبي ايران براي تغيير. - كاهش مشروعيت رژيم در ميان ملت كه خطر سقوط كاست قدرت را در پي دارد. - ماهيت استبدادي رژيم كه چالش گفتمان دموكراتيك را بر نميتابد و آزادي انديشه را مساوي با حذف خود ميداند. موارد بالا از جمله خطراتي هستند كه رژيم ولايي را تهديد ميكنند؛ اما، - اسرائيل را غدهي سرطاني دانستن - نفوذ ديدگاه ضداسرائيلي در ميان ملل مسلمان - همبستگي حياتي حزبالله لبنان، حماس و رژيم ايران با هم - به قدرت رسيدن راستها در ايران و پيروزي جريان عملگرا و افراطي سنتي در انتخابات رياست جمهوري پتانسيلي را ايجاد كردهاند تا رژيم ولايي به سمت درگيري در مسئلهي خاورميانه حركت كند. بنا به ملاحظات بالا، پشتيباني از درگيريهاي حماس و حزبالله نه تنها امري عقيدتي است بلكه با دو منظور صورت ميگيرد: 1. يكپارچه سازي جهان اسلام عليه اسرائيل و دامن زدن به جنگ تمدنها به منظور كسب منافع ارضي و استراتژيك در منطقه و پيدايش قطب اسلامگرا به رهبري ايران در ميان قطبهاي جهاني. به اين ترتيب، ميتوان بر سازمان ملل و منشور حقوق بشر تأثير گذاشت تا با باورهاي مذهبيون سازش كنند. 2. وجود دشمن بهترين وسيله براي ايجاد انسجام ملي در كشور است. در نتيجه، خطر فروپاشي رژيم در اثر بحران مشروعيت از بين ميرود و ميتوان با قدرت عليه جريانهاي مخالف در كشور اقدام كرد. آنچه مسلم است اين كه رژيم ايران اكنون در شرايطي قرار گرفته كه چه بسا خود را در موقعيتي ببيند تا با سرعت به سمت توليد سلاح هستهاي حركت كند. معادلات جهاني در حال در هم پيچيده شدن است و در اين بين دسيسهي ايراني ميكوشد سكانداري كند. |+| نوشته شده توسط علی آزاد در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 9:27
روز زن مبارك هيچ كس به اژدهايي هرچند زيبا و هرچند خفته نزديك نميشود! زن براي رهايي از بردگي و سوءاستفادهاي كه از او ميشود نياز به مبارزه در دو عرصه دارد: عرصهي درون و براي خلاصي از انفعال و ترس تا شخصيتي مستقل بيابد و به ديگري نشان دهد كه چون سربازي سهمگين از حريم خود دفاع ميكند؛ و دوم در عرصهي اجتماع تا بازشناسد كه جنسيتش امري درجه دوم است و اصل انسانيتي است كه در وجود او، مساوي با ديگري، به وديعه نهاده شده است. فاطمه اين گونه بود |+| نوشته شده توسط علی آزاد در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 21:28
- ديپلماسي آمريكا رويكردي شديداً خصمانه عليه تندروهاي اسلامگرا پيدا كرده است. - اعتصاب غذايي كه از امروز براي آزادي زندانيان سياسي شروع شد را بايد نقطهي عطفي جدي در تحول روحيهي اصلاحطلبان دانست. آنان اكنون ميآموزند روحيهي اعتراض و ايستادگي بر حق خود را در خويش بپرورانند و در ميان مردمي كه يخ عافيتطلبي وجودشان را فرا گرفته اين دم عيسي را بدمند. |+| نوشته شده توسط علی آزاد در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:0
لبنان در دام آتش چريك با سيمايي مذهبي كودكانش را در آغوش ميكشد و به سمت ميدان كارزار ميرود. دوستش گوشهاي جان ميبازد. او با نگراني كتابچهي دينياش را ورق ميزند و به دنبال جايي ميگردد... دوباره اعتقاد محكم ميكند و... زني اندوهناك بر جنازهاش شيون ميكند. حزبالله لبنان براي حمايت از حماس به اسرئيل حمله كرده است. آنها اميد دارند اسرئيل با از دست دادن خويشتن داري وارد دامي شود كه براي او پهن كردهاند. حملهي همهجانبهي اسرائيل به لبنان ميتواند يادآور خليج خوكها، جنگهاي انبوه ويتنام يا گسترهي كوهستاني افغانستان باشد. اما، آيا ابرقدرت كوچك فريب چنين نقشهاي را ميخورد؟ خير، آنها ميدانند چه بايد بكنند! و مگر همين بلا را سر فلسطين نياوردهاند؟ كمربندي در خاك لبنان ميبندند و آنگاه فشار را به بدنهي جامعهي حريف وارد ميكنند تا بياموزد ترس از فقر و فلاكت را. كاسهي آب ميان خانه ميلرزد؛ و مرد و زن لبناني- هم صدا با فلسطينيها- با خود زمزمه ميكنند: لقمهاي نان، ميخواهم زندگي كنم! ايجاد كمربند امنيتي اين امكان گسترده را به رژيم اسرائيل ميدهد كه علاوه بر به خود انداختن نيروهاي درون كشور هدف، به سادگي به عمليات كماندويي براي ترور نيروهاي اصلي دشمن اقدام كند. ديري نميپايد كه ترس جان و نياز به امنيت پيوندهاي به ظاهر محكم را ميگسلد (شمايي از قيامت كه مادر كودك را وامينهد) و با حذف ليدرهاي تندرو اصولگرايي توش و توان از دست ميدهد و آنگاه نيروهاي ليبرال بايد به سختي بكوشند تا آنچه از دست رفته را به گونهي جبران كنند، اگر بتوانند! |+| نوشته شده توسط علی آزاد در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 13:3
سكه! - برو بنداز تو پيالش و زود بيا. مادر صورتي گندمي و چشمان درشت آبي داشت، چشمان دريايي دختر هم به مادرش رفته بود. سريع به طرف پسرك دويد و سكه را داخل پيالهي كج و كوله انداخت. پسرك داشت چرت ميزد. از جا پريد و فقط تصوير خندهي كودكانهاي را ديد و موهاي بلوطي دختركي كه جست زنان به سمت مادرش ميدويد. چه لباس فاخري به تن داشتند! دست در دست هم، مادر با وقار از پلههاي پاساژ بالا رفت و در رنگ نئون و لامپهاي چشمك زن محو شد. پسرك خميازهاي كشيد و پياله را جلو كشيد. - واي، خداي من! باور كردني نبود، سكهي تمام بهار را بالا آورد. درخشش طلايي رنگ چشمانش را مفتون كرده بود. - ... براي فاطي يه سه چرخه ميخرم، براي مامان يه عالمه كاموا از همه رنگ تا شالاي خوشگل ببافه، براي بابا پيپ سالم و درست و حسابي، براي خودمم... - گومب! در سرش موجي از نور و درد منفجر شد. وقتي چشم باز كرد، سمت چپ صورتش به شدت درد ميكرد و متورم شده بود. هوا رو به تاريكي ميرفت. چند سكهي ته پياله را در جيب گذاشت و به سمت ايستگاه اتوبوس رفت. قطرات درشت اشك امانش نميداد!... |+| نوشته شده توسط علی آزاد در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 23:54
اسراف با خودم گفتم: چه زود سير شدم! نيمي از سالاد باقي مانده بود. چه بايد ميكردم؟ كيفم را گشتم، مشمايي بود، سالاد را در آن ريختم. - چشمهاي خيرهي مشتريها! مهم نيست... ميريزندش به آشغال، حيف است، ورش ميدارم. واي، اتوبوس چه شلوغ است و هوا چقدر گرم! به خانه كه رسيدم، از كنار چادرم عرق دم كرده ميريخت. دوش گرفتم و دكمهي كيف را باز كردم تا مقالهي استاد را براي فردا آماده كنم. شگفت زده، قلبم لحظهاي ايستاد: مقاله لاي سالاد له شده، بوي تند سس و سبزي پلاسيده ميداد. |+| نوشته شده توسط علی آزاد در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 2:18
گوشهي جاده نشسته بودم. - هاي فلاني دو سه خطي بخوان! مرد ديوانه مرا گرفته بود... خواندم: روزهايم همه تار نيلبك خشكيده به دست... سنگي كه پراند از گوشهي پيشانيم گذشت و ردي ماندگار به جا گذاشت. از آن روز سالها ميگذرد، اما هنوز جاي آن سنگ درد ميكند. او چند روز پيش مرد. هيچ كس سر مزارش نرفت. شاخ گلي روي مزار خاكيش گذاشتم و آرام زمزمه كردم: گلها ميرويند خنده كن اي مرد خدا روزها از پي هم ميخوانند راز خواهش تو را روزها همه ميخوانند راز تكفير تو را! من بي او چه تنهايم. |+| نوشته شده توسط علی آزاد در شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 21:58
لحظهها رو ورق ميزنم.
شر شر آونگ آب به زمين ميخوره. شب پيش با موهاي خرگوشي بستش برام خنديد. يكي از دندوناش خال قهوهاي زده بود. چمباتمه رو راه پلهي فلزي و خندهاش... با چادر گل مگلي.
آونگ آب شر شر ميخوره زمين. با خودم فكر ميكنم:
حالا حتماً خطبهي عقد رو خوندن؛ پير شكم گنده چطور رعنا رو قاپيد... پدر پول بسوزه! |+| نوشته شده توسط علی آزاد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 0:34
هار! پسرك را با خود برد. در دل درختان انبوه پيش ميرفتند. - عمو، پروانههاش به اين بزرگين؟! - سري تكان داد و لبخندي زد. - عمو، ميخوام بزرگترينشو برا نازي بگيرم. اون خواهرمه، عاشق پروانههاس. چشمان سياه و درشت پسر مشتاقانه برق ميزد. اما، او در انديشهي سياهش با خود ميگفت: حقمه، پدر نامردش همين بلا رو سر من آورد... كمي جلوتر كه بريم... منتها من ميكشمش تا مثل من رنج نبره. آخ، ديگه طاقت ندارم، كمي جلوتر، كمي جلوتر... در دنياي... خود غرق بود كه پيش رو به چشماندازي رسيدند. در زير پايشان، صحنهي غريبي رخ ميداد. سگي، كف بر دهان، به گرگ ماده و تولهاش هجوم آورده بود. گرگ كه ناخودآگاهش از غير عادي بودن سگ خبر ميداد، گريخت. سگ دندان به سينهي توله فشرد و صدا بود...، صداي زجههاي جاني در حال مردن! دمي بعد همهچيز تمام شده بود و سگ، خود را به اين سو و آن سو زنان، به سمتي ديگر رفت. مرد باريد، مانند طفلي مادر مرده گريست... آن شب پسر كوچك داستان مرد عجيبي كه در جاده با او آشنا شده بود را براي پدرش تعريف ميكرد. |+| نوشته شده توسط علی آزاد در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 18:30
چند نقطه براي شروع... يك لحظه زير لحاف شب، گريههاي دختر، امانش بريده بود. آيا ميشد، آيا ميتوانست؟... به خود لحاف را سخت ميفشرد و انگشتان ظريفش سرخ تا كبود. آيا ميشد، ميشد، رها شد از ترس موهومي كه هر بامداد بايد ميپيمود در كوچههاي باريك منتهي به مدرسه؟ سينه ميسوخت از درد دردي كه ميفشرد... او چشمانش را به درگاه كهنه دوخت. تصوير شوم تنهايي. بخاري پير شعله ميكشيد. مادر بزرگ ميگفت: عسل جان، مادر و پدرت هميشه اينجا هستند. آنها هميشه با ما هستند... صبحگاه قناري ميخواند بر ساقهي پر طراوت بهار: آسمان آبيست! در بر پاشنه چرخيد زني آبستن، نان سنگك به دندان ميگرفت او گناهي به سينه داشت... |+| نوشته شده توسط علی آزاد در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 13:25
|